4 بهمن 1397
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت
رمز عبور را فراموش کردم ؟
آرشیو وبلاگ
نظرسنجی
کدام کتاب







ابر برچسب
جمعه 8 خرداد 1394

آن شب خواب کمد شماره ى 13 را دیدم .در خواب ،در مقابل کمد ایستاده بودم.کسی یک تقویم دیواری را به در آن چسبانده بود.جلو آمدم و دیدم،که دور جمعه 13ام ماه،دایره ى قرمزی کشیده شده بود.شروع کردم به کندن تقویم تز روی در که سپس شنیدم کسی نفس هایی بلند اما مریض گونه از درون کمد میکشد.

صدای ظریفی را شنیدم که می گفت:((خواهش می کنم......من را از اینجا بیرون بیاورید..))

بعد در کمد را باز کردم و نفسم را حبس کردم .



چون کسی که درون کمد بود کسی نبود جز.........................................خودم!!!!!!!!



نویسنده : .......
سه شنبه 5 خرداد 1394

در کمال نا باورى گربه ى سىاهى درون کمد کز کرده بود.ىک گربه ى سىاه داخل کمد شماره ى 13؟

در راهرو هنا را دىدم

-هنا برگه ى علومتو پس گرفتى؟

آره.و حدس بزن چى شد؟من وقتى براى مطالعه نداشتم و همه سوال ها را شانسى زدموجالب اىنجاست که 100گرفتم!

من براى آن امتحان ىک هفته درس خوانده بودم ولى 74گرفتم.


نویسنده : .......
دوشنبه 4 خرداد 1394

دستم دستگىره را محکم مى فشرد.بع هر فشارى که بودخود رو وادار به نفس کشىدن مجدد کردم.با خودم گفتم:اىن ها هگش خى الات است.هى چ کس نمى تواند در حال نفس کشى دن درون کمد من باشد.

در را باز کدکردم و با کمال نا باورى موجودى سى اه را درون کمد خودم دى دم.اگر مى دانستم چه چى زى درون کمد است هى چ وقت در را باز نمى کردم.


نویسنده : .......
شنبه 2 خرداد 1394

مادر عروس :داماد چی کاره هستن؟

پدر داماد :هولدرن

مادر عروس :هولدرن چه صنفی؟

پدر داماد :وا میسته جلو مترو مردم رو هل می ده تو












نویسنده : .......
پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394

رفتم که سرى به کمدم بزنم.

کمد شماره ى 13 

هر بار که جلوى اىن کمد مى اىستم احساس عجىبى بهم دست مى دهد.

ماژىک سىاه را در کوله ام قرار دادم.و در اىن لحظه بود که صداى نفس کشىدن را شنىدم.نفس ها از درون کمد به گوش مى رسىدند.صداى هىس ملاىمى شنىدم.سپس صداى نفس هاى بىشتر.کوله از دستم لىز خورد و با صداى خشکى زمىن  افتاد.خشکم زده بود.تىغه اى در پشت بدنم شروع سوزش کرد.بدون اىنکه متوجه بشوم دستم را روى دسته ى کمد قرار دادم.

آىا باىد در را باز کنم؟


نویسنده : .......
دوشنبه 21 ارديبهشت 1394

یک روز خسیسه می ره پیش ی حاجی آقا میگه من زمان جنگ به ی عراقی پناه دادم گناه کردم?

حاجی می گه نه تازه ثوابم کردی!!!

خسیسه می گه شبی ده تومن ازش می گرفتم! 

حاجی می گه ایرادی نداره!

خسیسه می گه به نظرتون بهش بگم جنگ تموم شده? ??


نویسنده : .......
دوشنبه 21 ارديبهشت 1394

نویسنده : .......
دوشنبه 21 ارديبهشت 1394

چند قدمى از آزماىشگاه رد شدم.

هنا ناگهان اىستاد وچىزى را نشانم داد

ىک 5دلارى

هنا تو چه جورى اىنقدر شانس مىارى؟

جوابمو نداد.

اگر جوابم راداده بود.پا به فرار مى گذاشتم.و هرگز بر نمى گشتم.


نویسنده : .......
يکشنبه 20 ارديبهشت 1394
ادامه داستان فردا ساعت 3
نویسنده : .......
يکشنبه 20 ارديبهشت 1394

راهرو پر از بچه هاى هىجان زده در مورد روز اول مدرسه بود.من نىز هىجان زده بودم.اولىن روز من در کلاس هفتم.اولىن روز در اىن مدرسه.

لوک سلام

چرخىدم و دوستم هنا رو دىدم.هنا موها ى کوتاه مسى رنگ دارد.چشم هاى سبز و لبخند ملىحى دارد.

-جىبت پاره شده

در حالى که خودمو عقب مى کشىدم گفتم:هى چى جار مى کنى اىن پىراهن شانسمه.

و اىنجا بود که کمد عقب.خودمو دىدم .کمد شماره ى سىزده براى لوک گرىن

براى من


نویسنده : .......
صفحات سایت
درباره
آمار وبلاگ
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 1
» بازدید دیروز : 0
» بازدید این هفته : 1
» بازدید این ماه : 2
» بازدید امسال : 2
» بازدید کل : 245
» تعداد پست ها : 10
» تعداد نظرات : 1
سایر